به غزلهاي عاشقانه به مهربانان دريا دل
به ليلي هاي سرزمين قلبت
من تو را به غوغاي كلان شعر
روياهايت بخشيدم به پرستو هاي مهاجر عاشق
در كوچه پس كوچه هاي بي كسي
سر گردان پرسه مي زدم كه
صدايي شنيدم صدايي كه عاشقانه
ترين بود صدايي ناب كه در ذره ذره وجودم نفوذ كرد
يك نفر مرا از بام آسمان مي خواند سجاده اي پيش
رويم گشوده شد و من درپيشگاه اللهي
يك مشت عشق نوشيدم
كبوتر دلم پر كشيد و من بر بام
آسمان نشستم من پناه
بي كسي هايم را يافتم
چه چیز مانده از این دلم به جا نمیدانم
همیشه فرصت زیبای هر ترانه تویی
چگونه بسرایم تو را نمیدانم
چه تلخ می گذرد لحظه های من بی تو
هنوز مجال هست میان ما نمیدانم
تمام دفتر من سوگوار رفتن توست
کجای حادثه هستی کجا نمیدانم
چقدر مانده از این فصل بی سرانجامی
چقدر مانده از این ماجرا نمیدانم
در کدامین آئینه میتوان تورا جستجو کرد
درکدامین چشمه زلال تو رامیتوان دید
در کدامین راه نرفته میتوان تورا پیمود
سهم من از تو چیست؟
گلدان خالی کنار پنجره
دانه برفی که هرگز به زمین نمی رسد
آفتابی که هرگز گرمایش را
نمیتوان احساس کرد
سهم من دویدن به سوی تو
وهرگز نرسیدن به توست
بگذار ساده بگويم كه يادت هميشه
و همه جا در بند بند وجو دم جاريست
بگذار خالصانه ادعا كنم كه با تو و
یادتو بودن معنای عشق و زندگیست
بهار بود وتو بودي و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت
در آغاز وانتها مینویسم در نسیم پاک رویا
در آغاز دفترچه مشق هایم
تو را گر چه من بود ما می نویسم
در سکوت خسته شب
تو را از بین صدها گل جدا کردم
در سرود سرد پاییز
تو سینه جشن عشقت را به پا کردم
وجودم سرشار از حس توست
برای نقطه تنهاییم
تو تنها
اسمی بودی
که صدا کردم
می چکیدم مهربان بر گونه ات
مثل یک صبح بهاری میشکفت
خنده رنگین کمان بر گونه ات
پنجره ای کاش باران میشدم
می نشستم بر نگاه خسته ات
پنجره ای کاش باران میشدم
مثل یک موسیقی نرم وقشنگ
مثل یک آواز خوب وماندنی
میشدم همراه با دلهای تنگ
من دلم گرفته از این حصار آهنی
این مرام عشق بود داستان سنگ ورود
من همیشه ماندگار تو همیشه رفتنی
هرچند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
