گهواره بان بی خواب یتیمان خسته ام
مولا زن بی مزار من
یا فاطمه بنت نبی...
شهادت مظلومانه بزرگ بانوی مکرم اسلام حضرت فاطمه زهرا (س)
بر عموم شیعیان جهان تسلیت باد
اشک خود را نتواند ز تو پنهان دارد
سرزند هر شبه از دیده من گوهر اشک
این سراییست که با یاد تو مهمان دارد
غمم این است که شبهای جدایی بی تو
خانه خاموش من چهره زندان دارد
چشم من روشنی آموز شب تار من است
چون چراغی همه دم بر سر مژگان من است
زندگی خانه غمهاست برای همه کس
شاخه عمر از این میوه فراوان دارد
مرد باید بزند بر صف ایمان و امید
نگریزذ ز دل معرکه تا جان دارد
کار دنیا همه پستی است ز نامش پیداست
هرکه آید به جهان دیده گر یان دارد
زین کویری که در آنیم بجز خار مجوی
آن بهشت است که سرو و گل و ریحان دارد
وی زهره شبهای من گر ماه تابانی بگو
ما را به عشق انگیختی با جان ما آمیختی
اکنون چرا از چشم ما هر لحظه پنهانی بگو
اول به ما پرداختی کار دلم را ساختی
اما در آخر باختی با هر که میدانی بگو
ما را از اول خواستی خود را چو گل آراستی
پس از دلم برخاستی گر مهر نتوانی بگو
ما را تو عشق آموختی در من چراغ افروختی
اینک اگر از کوی من برکنده سامانی بگو
پروا ندارم از کسی تو هر چه میدانی بگو
*****
نغمه پرداز سخن زمزمه چنگ من است
رقص هر واژه رقصنده به آهنگ من است
ای بد اندیش مرا طعنه مزن در ره دوست
سخن از عشق خدا زاده فرهنگ من است
زنده آن مرد سیه پوست که با رنگ خداست
مرگ بر کافر دلمرده که همرنگ من است
عاشق مردم غمگینم و دیوانه عشق
ناله فرسوده شب مرغ شباهنگ من است
و ز جلوه سپیده صفا را شناختم
یک تن درون سینه ام آواز عشق داد
گلبانگ دوست بود و خدا را شناختم
شد سالها که شور دعا در دلم نبود
اشکم چکید و حال دعا را شناختم
نیک و بدم ز دیده مردم نهان نماند
با یک نگاه آینه ها را شناختم
چون آشنای من ره بیگانگی گرفت
دشمن نهاد دوست نما را شناختم
چون ماه روی خویش نهان کرد پشت ابر
لطف و صفای شرم و حیا را شناختم
ای دشمنان تبسمتان رنگ کینه داشت
و ز این نشانه نقش شما را شناختم
******
ای کاش وقت رحلت از ما اثر بماند
سرسبز آن درختی کز وی ثمر بماند
ای بی خبر دیده واکن دریای خشم فرداست
امروز اگر یتیمی با چشم تر بماند
از صنع حق خبرهاست ملحد به کار خویش است
بگذار تا ز مستی خود بی خبر بماند
ای رفته از کنارم روزی به خانه برگرد
مگذار روزگاری چشمم به در بماند
ما با تو یار بودیم در دشت آرزو ها
حیف است یار دیرین بی همسفر بماند
بد سیرتان گیتی ما را به خون کشیدند
با گرگها محالست نام از بشر بماند
از کوردل ندارم چشم گهرشناسی
باید هنر به جمع اهل هنر بماند
دشمن ز ناله افتاد ماییم و نغمه خوانی
بعد از زغن الهی مرغ سحر بماند
با مدعی بگویید این نظم روزگار است
هر بی هنر بمیرد صاحب هنر بماند
در سجود عشق جرعه ای نور به یاد نگاه
روشنت مینوشم و نسیم احساس ام
را روی شکوفایی صحرا می ریزم و
عطر بهار را می بویم و
امیدوارانه به تو می اندیشم.
*****
احساس زخم خورده ام را با خاکستر آرزوهای
سوخته ام مرهم می گذارم و از گرمای عشق
به بلاغت فریاد می رسم و در هوای پرواز پیله
تنهایی ام را می شکافم تا رسیدن به لحظه
پروانه شدن.
*****
روح خورشید وصفای سحر و خنده صبح
در نهانخانه رخسار و لبش پنهان بود
دست کوتاه نسیم سحر از شدت شوق
تا به گیسوی بلندش برسد لرزان بود
چشم او پنجره نور به شبهای بهار
دست او بر سرهرباغ گلاب افشان بود
نگهی کرد در آیینه و افتاد به راه
آن چنان مست شد آیینه که سرگردان بود
به شفا خانه دل کار مسیحا می کرد
نسخه ناز نگاهش همه را درمان بود
دست خورشید فریبش ید بیضا می کرد
نگه پر سخنش آیه (ده فرمان ) بود
این ندانم که چه بود آن همه زیبایی وناز
لیک جان دادن پیش نگهش آسان بود
روح من گفت :ملک بود که گامی زد و رفت
عقل حیرت زده ام گفت که :شاید جان بود
ظن من با دودلی گفت: ندانستم کیست
شاید از عالم بالا به زمین مهمان بود
به جشن پر شکوه خود مرا خبر نمی کنی
به گوشه گوشه دلم هزار چشم بسته ام
زکوی انتظار من چرا گذر نمی کنی
امید من فقط تویی از این شب سیه برا
بگو چرا شب مرا چنان سحر نمی کنی
به جز تو نیست در دلم ستاره سحر گهی
دلا به شهر ساده ام چرا سفر نمی کنی
زخاکم و کسی مرا به سیم و زر نمی خرد
چرا به چشم پاک خود مرا گهر نمی کنی
چنان کویرم و تو را به انتظار مانده ام
چرا چو ابر سوی من دمی گذر نمی کنی
*****
با من سخن بگو
با من سخن بگو
با من که عاشقانه ترین عشق واره ام
با من سخن بگو
با من که بی ستاره ترین ستاره ام
با من سخن بگو
با من گه دوست دارمت ای آبی قشنگ
بامن که زار می زنمت با دلی تنگ
مانده است و چشمهای تو را دارد آرزو
با من سخن بگو
با من سخن بگو
*****
تو رابر بال رویا می نشانم
و با خود می برم تا دوردستها
تا شهر آبی عشق
آن سوی در یاهای نیلگون
کنار نبض خیس رشته کوههای خا کستری
جایی که تمام شاپرکها روی بال خود نشان از نام تو دارند
همان جایی که تمام قاصدکها از خدا پیغام دارند
و مردم با چنین اندیشه ای در دشت دلها شان بذر عشق می کارند
از توست وتمام پاکی ها را با نام زلال تو به یاد می آورم تو که زندگی بی رنگم
را سر شار از رنگ کردی از تو مینویسم که هر لحظه از کوچه باغ دل و خیالم
می گذری از تو می نویسم که اگر اراده کنی یاد و نامت بر ذهن وزبان و قلمم
جاری می شود.
دانم به رضا همیشه آسان نرسیم
بی بال صفا به اوج ایمان نرسیم
این راه گر این است چه جانها بازند
بر مقصد خویش هرگز ارزان نرسیم
ای خدایی که واژه ها را آفریدی به درختان توفیق دادی که مداد بشوند و به کاغذها همنشینی با شعرها را عطا فرمودی.
ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر گل روی خورشید به کوهها
گفتی هرگز راه نروند.
ای خدایی که سراغت را از شمع ها
می توان گرفت وستاره ها به شوق
تو می درخشند.
ای خدایی که همه لاله ها تو را می خوانند
و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند.
روح مرا مثل پر پروانه ها زیبا کن و
مرا در میان گر گهای نفس وگناه تنها نگذار.
ای خدایی که از تمام باغهای شمال
و از تمام آبهای نیلگون جنوب زیباتری
و زیبایی را دوست داری.
ای خدایی که هر روز و شب پشت پنجره
خانه ام می آیی و مرا با خود به
ملکوت میبری دلم را مالامال
از عشق آینه ها کن و
ابرهای مسافر را به سوی باغچه ام بفرست.
خلوت آرام جانان یاد باد
ای در یغا قدر شان نشناختیم
رحمت آن مهر بانان یاد باد
در شب خلوت میان کوچه ها
نغمه ی آواز خوانان یاد باد
نکته شیرین شنیدن روز و شب
از لب شیرین دهانان یاد باد
*******
برای دیدن رویت مجال نیست مرا
که پشت سر بگذارم کویر و دریا را
ز حال من چه خبر داری ای ستاره بخت
که چون به صبح رسانم ملال شبها را؟
بدان امید که روزی به خانه باز آیی
چه سالهاست کشم انتظار فردا را
خبر بگیر ز داغ دلم به دامن دشت
اگر نظاره کنی لاله های صحرا را
دل مرا بنگر ز بر گام خسته خویش
به هر کجا که غریبانه می نهی پا را
تو خوشه خوشه اشکم ببین به بستر شب
چو بنگری به دل آسمان ثریا را
بادل دیو آشنا بیگانه شو
چون خدا گفتی کمال از او بخواه
گر صدف جستی پی دردانه شو
پیش شمعش کرم ابریشم مباش
پیله ها را بشکن و پروانه شو
تا که بیرون از سرایی غافلی
قفل را بشکن درون خانه شو
دیده را بگشا حقیقت جوی باش
فارغ از افسون هر افسانه شو
از شراب تلخ سر مستی مخواه
جام دل بر گیر و خود میخانه شو
از محبت باتو هم پیمان نبود
آنکه گفتت:بر سر پیمانه شو
دین به دنیا می فروشی؟ شرم کن
وای از این دیوانگی فرزانه شو
بال بگشا سوی صحراهای دور
کاهلی بس کن برون از لانه شو
نیک بختی زیر پای سعی توست
ننگ خواهی؟ساکن کاشانه شو
یا بیا با عاقلان فرزانه باش
یا برو با غافلان دیوانه شو
*****
کارم این است که شبها به خیال تو بگریم
گاهی از رنج خود و گه ز ملال تو بگریم
قطره ی اشک تو را دیدم و در گریه نشستم
چه صفا ییست که با اشک زلال تو بگریم
باید از این همه غم سر به بیابان بگذارم
تابه حال دل دیوانه و حال تو بگریم
چه کنم ؟غیر خیالی نبود دیدن رویت
چاره آن است که هر شب به خیال تو بگریم
دوش گفتی:مگر از عشق من این گونه ملولی؟
وای از این درد که باید به سوال تو بگر یم
*****
شب من با گل یاد تو چراغانی بود
مجلسی گرم از آن دست که می دانی بود
آمدی از در و لبخند زدی مست نشاط
تاجی از نور تو را بر پیشانی بود
اختران پیش نگاهت همه چون ریگ سیاه
ماه در مکتب تو طفل دبستانی
روی خود را ز سر چو می گر داندی
ماه از مشغله ی آینه گر دانی بود
تار گیسوی تو بی زمزمه در چنگ نسیم
مرغ لبهای تو در کار غزل خوانی بود
ساعتی بودی و چو رویا رفتی
حیف و صد حیف نشاط دل ما آنی بود
ناگهان یاد من آمد که تو از ما دوری
دلم آن لحظه از این رنج به ویرانی بود
عطر و مهتاب و گل و شمع و نوای چنگ
راستی جای تو خالی که چه میهمانی بود
روح ما بود چو پروانه و عکس تو چو شمع
جمع ما بی سر زلفت به پریشانی بود
چشم ما آینه بر پنجره ی سبز بهار
لیک در پرده ی دل ابر زمستانی بود
همه لبخند درو غین به لب و شادنما
بی تو در خاطر ما غصه پنهانی بود
وه چه مهمانی تلخی به فراق تو گذشت
حاصل مجلس ما بی سر و سامانی بود
اختر اشک به یاد تو به مژگان بنشست
چشم من در شب غم غرق چرا غانی بود
عاشقی آتش به جانم روز وشب
هر شب و روزم به لبها نام توست
گل بر آید از دهانم روز و شب
گرد شمع یاد تو پر میزنم
عاشق پروانه سانم روز و شب
آتشم اشکم فروغم کاش من
باهمین حالت بمانم روز و شب
خام ماندن در توانم نیست لیک
سوختن را می توانم روز و شب
یاد تو هر لحظه میهمان من است
نازنینا میزبانم روز و شب
ماهی در تور اگر دیدی به عمر
آنچنانم آنچنانم روز و شب
در حصار زندگی زندانیم
روز را از شب ندانم روز و شب
بلبلی چون من نبیند روز گار
لحظه لحظه نغمه خوانم روز و شب
می رود با گریه ها یعقوب وار
نام یوسف بر زبانم روز و شب
بر سر خوان عنایت های دوست
تا قیامت میهمانم روز و شب
تا چه خیزد از زبان و دست من
در مسیر امتحانم روزو شب
لطف او در همه احوال نگهدارش باد
دست من گر برسد بر در آن قصر بلند
سر مادر کنف سایه دیوارش باد
یوسفی بود وز چاه آمد وبر ماه رسید
آسمان با زر خورشید خریدارش باد
از تن خسته ی ما گر چه توان رفت ولی
به سلامت همه دم دیده ی بیمارش باد
گلبنی بود که در پا ی کسی خار نخواست
هر که جز گل بزند بر سر او خوارش باد
ناگهان دست من از دامن او شد کوتاه
هر کجا پای نهد دست خدا یارش باد
به دعا می طلبم تا مگر آن سرو بلند
بر بلندای زمان شو کت بسیارش باد
*****
زکوچه باغ گذر کردم و صفای تو دیدم
قدم قدم همه جا روی گل به جای تو دیدم
نسیم عطر پراکن وزید از سر دیوار
نفس نفس زدم و عطر دلگشای تو دیدم
تو از تبار گلی رنگ و بوی گل به تو ماند
به هر کجا که گلی دیدم آشنای تو دیدم
نوای مرغ غزلخوان چو از درخت بر آمد
به نغمه های دل انگیز او نوای تو دیدم
نگه به نزهت گلها تو را به یاد من می آورد
به کوچه باغ اگر رفته ام برای تو رفتم
گل و شکوفه اگر دیده ام برای تو دیدم
بیا مرا برسان تا زلال بارانها
ز ابرهای سترون چه گویمت هیهات!
ببار آری بر اندوه این بیابانها
هراس می کشدم بی حضور چشمانت
هراس میکشدم از هجوم پایانها
چقدر حوصله خورشید من ببین گاهی
به سر بزیری این آفتابگردانها
بهار خرم من کی شکوفه خواهی داد؟
چقدر حسرت باران اسیر گلدانها
بیا مرا برسان تا زلال آبی عشق
بیا مرا برهان از نگاه انسانها
*****
من به چشمان تو دخیل می بندم
وهرچه پاکیست را
به روشنی چشمانت تقدیم می کنم
من عشق را با نگاه معصوم تو
پیوند می زنم
من در تو گم می شوم
شاید خود را بیابم
*****
در قاموس عشق نوشته شد
آنگاه که....
ققنوس وار سر از خاکستر بر آوردی
ومن که کار آموز مکتب عشق بودم
آموختم
که از خاکستر هم می توان شعله کشید
به اوج قله ايمان رسيدي
تو نور عشق و عطر نو بهاري
تو معناي صفاي روزگاري
نديدم هرگز از تو مهربانتر
کجا يابم ز تو شيرين زبانتر
تو يي آن گل که در گلدان نشسته
دل من همچو گلدان شکسته
*****
تو آن مرغي که در صحرا پريده
من آن صيدي که صحرا را نديده
ز پيش ما سبک رفتار رفتي
ز شهر ما پرستو وار رفتي
سفر کردي به اقليم جدايي
که ز چنگش نمي يابم رهايي
نصيبم زين سفر افسرده حاليست
به هر جا مي روم جاي تو خاليست
اميد از برم رفتي که رفتي
زچشمان ترم رفتي که رفتي
بود چشم اميدم تا قيامت
ميان قصه ها دنبال نامت
فراق دوست جان را مي گدازد
صداي دوست دل را مينوازد
اگر چه بانگ تو از راه سيم است
صدايت در لطافت چون نسیم است
*****
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تک وتنها به تو مي انديشم
همه وقت وهمه جا
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم
آسمان در شب من آینه ی ماه به دست
جلو ه ای کرد که ابریشم خوابم بگسست
گفت:برخیز و به دریاچه ی مهتاب نگر
هیچ عاشق در دل را به رخ ماه نبست
دیده بر قصر فلک دوخته بودم به سکوت
ناگه از مشرق جان برق امیدی بر جست
تور اندیشه رها کردم و رفتم تا دور
عا قبت ماهی زرین من افتاد به شست
همه تن شوق وشعف بودم و هم راز نیاز
که دلارام من از پنجره آمد سر مست
آ ن که عمری دل من بهر وی آرام نداشت
لحظه ای جلوه گری کرد وبه جانم پیوست
*****
همه شب من و تن خسته یی به غم زمانه نشسته ای
من و دلی که شکسته ای نشود دل از تو جدا کنم
تو اگر به من نظری کنی به سرای من گذری کنی
نظری به چشم تری کنی به تو لحظه لحظه دعا کنم
به کمال تو به جلال تو به خرام همچو غزال تو
همه شب منم به خیال تو دل خسته ناله سرا کنم
تو زهر ستاره نشانه ای تو چراغ جمع شبانه ای
تو نکوترین زمانه ای به بر تو کی من و ما کنم؟
تو فرشته روح مصوری چو گل بنفشه معطری
دل من گرفته از این سفر نگهم به در که رسد خبر
فکنم به هر طرفی نظر که تو را به گریه صدا کنم
تو بهار من تو صفای من تو نشان لطف خدای من
که تو را رسانده برای من به چه واژه شکر خدا کنم
زندگی بازیچه ایست ای یار
در ره سعی و همت بشتاب
زندگی را در سرای آخرت دریاب
کاروان عشق در راه است
بار تقوا را به دوش افکن
از ره دلبستگی بر خیز
زندگی...
زندگی یعنی چه؟ یعنی اسب همت تا ختن
در کنار تن به روح خود پرداختن
بر توکل تکیه کردن با کمال سعی خویش
بر خدا پیوستن و غیر خدا نشنا ختن
سوختن در آفتاب شعله بار رنجها
در میان کوره های امتحان بگداختن
شمع وحدت در شبستان وجود افروختن
پر چم تو حید را بر قله ها افراختن
رفتن ورفتن ز مرز نقص تا اوج کمال
از نهالی بوستان و ز قطره در یا ساختن
دل از این ویرانسرا بر کن
زندگی در رفتن است ای دوست
مرگ ما آغاز بیداریست
این سخن حق است باور دار
راه را ره توشه ای باید کوله بار خویش را بردار
تو کوچ کردی
تو کوچ کردی و من بی تو در غروب پائیز
به گریه راه سپردم میان نم نم باران
ز آشنایی خود با تو یاد کردم و زان پس
غریب وار گذشتم ز کوچه های بهاران
شب وداع تو چون اشک من ز دیده فرو ریخت
به سقف روشن نیلی ستاره بود هزاران
تو ای پرنده ی تنها به سوی دشت پریدی
کجا به گوش تو خواهد رسید ناله ی یاران؟؟؟
کجایی ای ستاره نهفته پشت ابرها
بیا بتاب بر شبان ما تو نیستی کنار من
ولی رها نمی کند مرا دمی صدای تو
نمی رود ز خاطرم طنین خند ه های تو
هنوز در سکوت شب چکد به گوش جان من
نوای آسمانی دعای تو
تو ای امید زندگی پرنده و ار پر زدی
به بیشه ها ودشتها
جدا نمی شوی زیاد من
به خاطرم تویی تویی ز شهر سر گذشتها
پرنده مسافرم
مسافر رمیده ام
چگونه از تو دم زنم؟که قامت کلام من نمی رسد
به قله مقام تو
تو روح هر لطافتی تو چلچراغ روشن زمانه ای
تو معنی مقدس شرافتی
در آسمان خاطرم فروغ صد ستاره ای
به چشم طرفه بین من سعادت دوباره ای
به دشت خاطرات من تجسم شقایقی
طراوت بنفشه ای
به لحظه های تیره شب که من
اسیر ظلمت شبانه ام
تو ای بهین ستاره ام
سری برون کن از افق که بی تو زندگانی ام
همه تباه می شود
به هر نفس که دم می زنم تنفس غمین من
به شکل آه می شود
بیا که بی فروغ تو نه روز من که روز گار من
چو شب سیاه می شود
نشد .پنجره های نگاهم بسته ماند وهیچ چراغی بر کوچه های شب زده ام ندرخشید بعد از تو من
مانده ام و این تنهایی غریب و یک کویر دلتنگی من ماندم و خاکستر آرزوها و ققنوسی که از فراز بام
دلم برخاست با رفتن تو قناری در قفس پژمرد
و بغض در صدایم خزید من صاحب
سکوتی تلخ شدم
تو رفتی اما ندانستی در کوله بار رفتن
تو دل من بود که با گامهای هجرتت همراه شده بود............
درانتظار طلوعت زبانه می گیرد
زکوچه ها ز غزل از تمام پنجره ها
سراغ نام تو را عاشقانه می گیرد
بیا که باورم از انتظار لبریز است
دو دست گریه دلم را شبانه می گیرد
هوای این دل تنگم دوباره بارانی است
حضور ساده غم را بهانه می گیرد
در این شب این شب تردید و بغض ودلتنگی
ستاره هم ز غمت سر به شانه می گیرد
سوختم از آتش هجران تو
ناله برون نمی آورم
فخر توام جامه دران همچنان
چشم به راه تو به سر می برم
تمام هستیم بر باد رفته
به باغ از خزان بیداد رفته
ز ژفای دل اندوهگینم
به اوج آسمان فریاد رفته
بی دل و خسته در این شهرم
و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت
که غمخواری نیست
بر جمالش عاشق و دلبسته تر
میرود آرام جانم صد دریغ
ساروان ای ساروان آهسته تر
چون قناری در قفس زندانیم
او پرش باز وپر من بسته تر
اشکها از دیده ها جاری شوید
قطره ها ای قطره ها پیوسته تر
من به دام او اسیر و می رود
همچو آهویی ز دامم رسته تر
*****
تو پرواز کردی واز بارش پرهای ریخته ات
وضو میگیرم وجا نمازی که سالهاست
جور اشکهایم را میکشد
پهن میکنم و بر سر آبی ترین سجاده ها
نماز صبر می خوانم
*****
تمام هستی ام بر باد رفته
به باغم از خزان بیداد رفته
ز ژفای دل اندوهگینم
به اوج آسمان فریاد رفته
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدما
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمی زارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت میکنم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با فراقت نیز خواهم ساخت
گر چه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشنائیها می خواهم بمانم
*****
از کوچکترین ستاره چشمان عاشقت
خورشید روشنی است به شبهای تار من
الهام بخش شعر منی با نگاه خود
هرگز درون شعر من ای آشنا نمیر
ای کهکشان روشن امید های من
هرگز تو را به ماه برابر نمیکنم
با این که نگاه تو را لمس میکنم
هستی تو در کنارم و باور نمیکنم
امشب به افتخار وجود گرامی ات
من شمع وگل برای تو در سفره چیده ام
دار و ندار من که همین قلب عاشق است
آن را به خاطر دل تو سر بریده ام
