از پرستوها و از پروازها
عشق یعنی سایبان آرزو
مثل بغض بی بهانه در گلو
عشق یعنی تا ابد زیبا شدن
قطره ها را کم کمک در یا شدن
عشق یعنی آیت احساسها
شبنمی بر لاله ها بر یاسها
عشق یعنی هم اسارت در وفا
در کلاس خستگی درس صفا
عشق یعنی نمره های خوب و بد
حل چندین مسئله در جذر و مد
عشق یعنی یک سبد یاس سفید
در غروب آرزو شعر امید
عشق یعنی روزگاری بی ریا
بی ریاتر از همیشه با خدا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:26 توسط معصومه احمدی
بگو به او غم خود را به هر زبان که بدانی
شبان تیره به مژگان چراغ اشک بر آویز
که آتش دل خود را به گریه ها بنشانی
کجاست شمع یقین تو ای نشسته به ظلمت؟
رسید عمر به پایان و باز هم به گمانی
صلای رحمت عامش تو را به لطف بخواند
به هر نفس که از او غافلی به کام زیانی
عقاب باش و بپر تا ستیغ عشق و عبادت
که خویش را به فضای پیمبران برسانی
چه سالها که ز عمرت گذشت و باز جنینی
چه سعی ها که نکردی و در هوای جنانی
چو در سفینه نشینی خدای را نشناسی
ولی چو بحر خروشد به جز خدای نخوانی
چه میوه های فراوان که از درخت بر آمد
کجاست میوه عمر تو؟ای دریغ همانی!
خدای را چه بگویم که در کویر قیامت
به گریه موی کنانی ز غصه مویه کنانی
لب دعا نگشودی سری به سجده نبردی
فغان ز روز قیامت که چاره ای نتوانی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:7 توسط معصومه احمدی
كمي شبيه توهستي نديده كسي را
دلم اسير تماشاي توست و هرگز
چنين اسير تماشا نديده كسي را
تو سر پناه دلم مي شوي؟كه بجز خود
غريب و خسته و تنها نديده كسي را
از نماز و نيازم غزل چه بگويد؟
چنين در اوج تمنا نديده كسي را
و كهكشان خيالم اگر چه وسيع است
وسيع مثل تو اما نديده كسي را
تو كيستي؟همه عشقي كه اين دل عاشق
كمي شبيه تو حتي نديده كسي را
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:45 توسط معصومه احمدی
مرد دنيا پيشه بيمارست
خواب غفلت خواب سنگينست
مرد حق هر لحظه بيدارست
"بود"ها در كام "نابوديست"
قصرها در چنگ ويرانيست
گنج ها از رنج سرشارست
روز و شب در رنج و آزارست
كاخ ها و دولت سر شار
مايه آرام خاطر نيست
مايه آرام خاطر زاده "درك"است
غير آن محصول پندارست
كاهلي در كيش من كفر است
حرص هم در پيش من نارست
"اعتدال"اصل خردمنيست
لذت هستي به هنجارست
دم به دم در جاده مرگيم
اين نفسها برگ اخطار است
آدمي را حرص افزون است
پيش پاي خود دمي بنشين
عاقبت فرسوده خواهي شد
سيم و زر در دهر بسيار است
گر زمين و آسمان ها را به چنگ آري
روز ديگر باز عطشاني
اين سخن ها گنج اسرار است
شادي امروز تو غمنامه "فردا"ست
خويش را با ياد"او" نو كن
زندگي محصول تكرار است
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:38 توسط معصومه احمدی
به غنچه هاي محبت بهار هم باشيم
خزان پيري ما مي رسد ز راه اي دوست
بيا به موسم دي برگ وبار هم باشيم
چرا زهم بگريزيم عطر مهر كجاست ؟
چه جان فزاست اگر در جوار هم باشيم
خيال جمع پريشان مخواه و فتنه مكن
بيا كه همقدم روزگار هم باشيم
به روزهاي سيه شمع جان بر افروزيم
چراغ روشن شبهاي تار هم باشيم
بيا به ساز وفا بانگ عشق سر بدهيم
به نام مهر و صفا سازگار هم باشيم
به شادماني هم بانگ شوق برداريم
چو لاله لحظه غم داغدار هم باشيم
شهاب وار ز منظومه ها جدا نشويم
چو اختران فلك در مدار هم باشيم
به يك قرار نماند جهان فريب مخور
بدين قرار بيا بي قرار هم باشيم
سمند عمر شتابنده است و فرصت تنگ
بيا تا نفسي هست يار هم باشيم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:6 توسط معصومه احمدی
زان شمع بهر روشني چشم ما بگو
از موج خيز حادثه ها بر كرانه رفت
اي نا خدا حكايت لطف خدا بگو
چون مي روي ز چهره او روشني بخواه
آئينه را ببين و سخن از صفا بگو
اي دل از من مپرس كه زلفش به چنگ كيست
ابن را شبي به پيك نسيم صبا بگو
چنگي بزن به تار پرندين زلف يار
شرحي ز شور و حال مرا با نوا بگو
شيرين ماست تلخي دشمن ملال نيست
گر صد هزار طعنه به ما زد بيا بگو
گفتي هزار جمع پريشان زلف توست
اين قصه را به جمع پريشان ما بگو
دست نياز پيش خداوند زر مبر
هر حاجتي كه هست تو را با خدا بگو
او آشناست با دل درد آشناي ما
لب را ببند و حاجت خود بي صدا بگو
تا گوش حاسدان شنود ذكر خير ما
آن را ميان جمع به بانگ رسا بگو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:44 توسط معصومه احمدی
که نوایش سبب خرمی جان من است
همچو من عاشق آوای دلاویزبسیست
هر کسی منتظر بانگ خوش آهنگ کسیست
تو هم ای دوست چو من دل به نوایی داری
گاه و بی گاه صفایی ز صدایی داری
بانگ یاران پر از خاطره خاموش مباد
یادشان از دل ما و تو فراموش مباد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:26 توسط معصومه احمدی
به سوی خانه تو با پر خیال پریدم
نفس نفس زدم از اضطراب و با تپش دل
چو مرغ خسته ز طوفان به آشیانه رسیدم
در سرای تو را با کلید شوق گشودم
به سوی غرفه تو با شتاب باد دویدم
گلاب اشک شدم روی گونه تو چکیدم
ز چشم خاموش تو حرف حرف راز شنیدم
دوباره همره مرغ خیال بال گشودم
به حال غمزده از کوی تو به خانه رسیدم
چو باز آمدم از این سفر به ناله نشستم
به های های غریبانه پشت دست گزیدم
بدان خیال طلایی چه شام ها که نخفتم
ولی چنان شب هنگامه را به عمر ندیدم
زآب و رنگ تو بس توشه ها گرفتم وبر دل
هزار مرتبه نقش تو را به گریه کشیدم
چه گویمت ز ندامت؟که رفت فرصت دیدار
به کام دل ز نهال امید غنچه نچیدم
به قامت تو بنازم بلند باش که من هم
به یاد سرو بلندت چو شاخ بید خمیدم
ندانمت چه بنامم ندانمت چه بخوانم؟
تو هستی ام تو توانم تو آرزو تو امیدم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:11 توسط معصومه احمدی
قسم به جان شما هدیه خداست محبت
دل جهان به نگاه مودتی بربایی
حدیث جاذبه کاه و کهرباست محبت
به چشم خواجه نبینی شعاع اشک ترحم
که شمع خلوت یاران بی نواست محبت
هزار قلب سیه زر شود به گوشه چشمی
عیار مهر فزون کن که کیمیاست محبت
گزافه نیست اگر گنج خوانمش به حقیقت
به عالمی مفروشش گرانبهاست محبت
به یک نسیم عنایت ز جان شکوفه بر آید
به مهر کوش خدا را چه دلگشاست محبت
کجاست خنده شیرینت ای طبیب
که تلخکامی بیمار را شفاست محبت
به روی دشمن من گر غبار غم بنشیند
لبش به خنده گشایم که خوی ماست محبت
چه روزها که دویدم به کوچه های غریبی
بدان امید که با مردم آشناست محبت
سری برون نشد از غرفه یی به پرسش حالی
گریخت مهر از این خانه ها کجاست محبت؟
شبان تیره خود را به نور مهر بر افروز
چراغ خانه دلهای با صفاست محبت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:47 توسط معصومه احمدی
میجویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
با شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی می آفرینمت
چو نانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
*****
جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر
که من پاسخی چون تو میخواستم
مباد آرزویم از این بیشتر
*****
ای که کشیدی به صف آخرم
یاد تو همواره بود خاطرم
شعله دیدار تو باشد به دل
تشنه تر از لاله غم پرورم
عاشق پروانه صفت در سکوت
با شرر شمع تو خاکسترم
پنجره را باز کن گل کند
با نگهت آینه باورم
کوچه دیدار ندارد قرار
تار توهم ز خودی کی درم؟
جام تهی مانده به دستم بیا
جلوه نما ساقی افسونگرم
تیغ برویم بکشی باک نیست
گر که ز تو در گذرم کافرم
سینه به راه تو کنم چاک چاک
سر به تو تقدیم کنم حاضرم
کاش شود در همه عمر من
سایه مهر تو بماند سرم
پلک تو گر که ببندی ز من
فصل خزان تو کند پرپرم
*****
بی تو من تنهای تنها میشوم
بی تو من آواره صحرا میشوم
بی تو من آخرندانم کیستم
بی تو حتی ذره ای هم نیستم
ای خدا ای مهربان من خدا
لحظه ای حتی مکن من را جدا
از خودت ای آنکه بی تو مرده ام
من خودم را دست تو بسپرده ام
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:7 توسط معصومه احمدی
چو جاده های غریبست کهکشان بی تو
جهان عشق تو بودی از برم رفتی
نشاط زیستنم نیست در جهان بی تو
ز داغ رفتنت ای ارغوان سرخ بهار
به برگ لاله چکد اشک باغبان بی تو
زمانه از حرکت باز مانده چون مرداب
چه کند می گذرد توسن زمان بی تو
بهار آمد وندیدم تو را میان چمن
عجب غریب شدم موسم خزان بی تو
همیشه نام تو در جمع بر زبانم بود
کجا سراغ کنم یار همزبان بی تو
زقعر چاه فغانم به گوش کسی نرسد
حصارهای بلند است درمیان من و تو
چو مرغکان مهاجر ترانه خوان رفتی
چگونه پر بکشم سوی آشیان بی تو
شب سیاه مرا نور مهتابی نیست
ستاره دور شد از شهر آسمان بی تو
امید بود مگر حلقه به در بزنی
چه ماهها که نشستم در این گمان بی تو
*****
دیده بر در دوختم در انتظار
تا که آمد نامه ای از سوی یار
نامه ای چون باغ گل از عطر دوست
گر که طبعم گل کند از عطر اوست
گاه از یک گل بهاران میشود
دشت خشکی لاله زاران میشود
گاه یک ستاره گاه احسان می کند
تیره شب را نور باران می کند
نامه ات روح مرا پرواز داد
شادی گم کرده ام را باز داد
نامه ات چون ابر مهر از راه دور
بر سر من ریخت باران بلور
نامه را با نور خود آمیختی
روشنی در جان عاشق ریختی
تا که می خواندم سخنهای تو را
یاد کردم نقش سیمای تو را
ناگهان مهتاب بزم ما شدی
در میان جمله ها پیدا شدی
با شگفتی گفتم ای جان آمدی
ای دوای درد هجران آمدی
اشک شادی ریخت از چشمان من
شد چراغانی صف مژگان من
شوق دیدارت مرا دیوانه کرد
خانه روح مرا گلخانه کرد
ناگهان دیدم که وای ای وای من
هاله آسا رفتی از رویای من
دیدنت جز نقشی از رویا نبود
مستی دیدار از دستم گریخت
آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت
هر چه میدیدم خیال خام بود
جای تو خالی و دل نا کام بود
بار دیگر رنج هجران بود و من
نامه بود و چشم گریان بود و من
*****
با یاد غم دوست ز هر غصه رها من
گر رنج من این است بدین رنج رضا من
یک دل به وطن دارم و یک دل به عزیزان
عاشق من و سر گشته من و دل به دو جا من
شبها که همه شهر در آغوش سکوت است
دارم چه بسا ولوله با خاطره ها من
جانا تو کجایی و من خسته کجایم؟
از شهر تو یک عمر بود فاصله تا من
ای دوست ز در آمدن سر زده با تو
جان دادن در راه ز (راه آمده)با من
گفتی چه کسی سوخته از تاب جدایی
آن کس منم آن سوخته دل من به خدا من
تا خار غمی پای تو آزرده نسازد
برداشته ام سوی خدا دست دعا من
لطف سخنم در نگه خلق هویداست
خود را نگرم در دل این آینه ها من
*****
من ماهی ام و صید شدم از دل دریا
تنها غم من محنت دوریست خدایا
در حسرت دریایم و در جام گرفتار
زندان من این حوض بلوری است خدایا
*****
چون کنم یاد تو نوری با من است
غایبی اما حضوری با من است
درد دلها می کنم با عکس تو
وه عجب سنگ صبوری بامن است
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:23 توسط معصومه احمدی




