تبليغاتX
 به نام عالی دوست که هر چه داریم از اوست
به نام عالی دوست که هر چه داریم از اوست
حرف دل
به نام عالی دوست که هر چه داریم از اوست

درباره وبلاگ
تو نباشی لحظه ها افسرده اند
شعر و احساس و جانم مرده اند
در نبود تو همیشه خاطرات
چشم من را سوی دریا برده اند

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات

آرشیو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعي
زندگی
آسوده کسی نشد ز بلایای زندگی

جز آنکه دیده بست ز رویای زندگی

ما مرد زندگی که نبودیم آمدیم

چندی کنیم سیر و تماشای زندگی

 دانی چه بود حاصل یک عمر رنج ما؟

رسوای زنده ماندن و منهای زندگی؟

 بازیگران صحنه عمریم و در جهان

خالیست در میانه ما جای زندگی

ما سر سپردگان قضا و قدر کدام

سهمی گرفته ایم ز دنیای زندگی

 تا ما اسیر رنگ شب و روز مانده ایم

مشکل بود تصور معنای زندگی

 آن زندگان که سر بسر اختران نهند

 

گر زندگی کنند چو ما وای زندگی

 صاحبدلی کجاست که خواند به یک نگاه

در اشک ما حکایت گویای زندگی

                

 تیغ زبان

 

در پس پرده بسی راز نهان می بینم

یک جهان عشق در این کنج جهان می بینم

 قصه ای را که نگنجد به بیان می شنوم

حالتی را که نیاید به گمان می بینم

 هستی از بسکه در آمیخته با رنگ و فسون

دامن آلود گنه پیر و جوان می بینم

 دیده گر باز کنم در دل صحرای وجود

توده ای خاک و جهان خفته در آن می بینم

هیچ در هیچ و شتابست بدنبال شتاب

آنچه در آینه گشت زمان می بینم

 

هر که در عالم خود گمشده یاری دارد

 

عجبی نیست که عالم نگران می بینم

 آنچه باقیست همان قصه عشق است و جنون

 غیر از این هر چه بود آب روان می بینم

 بر لبم مهر سکوتست چه پرسی از عشق

فتنه عالمی از تیغ زبان می بینم

 اولین شرط در این مرحله تسلیم و رضاست

حق همانست و همین به که همان می بینم


[ ]
+
سکوت
 زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت

که قیمتم بشناسد به امتحان سکوت   

منی که خاک نشین بودم از تجلی عشق

گذشته ام ز فلک هم به نردبان سکوت

نهفته باید و بنهفتم آنچه را دید         

که عهد عهد غم است و زمان زمان سکوت

صفای این چمن از مرغهای دیگر پرس

که من خزیده ام اکنون به آشیان سکوت

از این سکوت هم ای با خرد مشو نومید

چه قصه ها که برون آیداز میان سکوت

شکار زیرک از این ورطه سخت بگریزد

هزار تیر فغان دارد این کمان سکوت   

چه شکوه ها که بگوش آید از زبان نگاه

چه رازها که برون افتد از دهان سکوت

بسی حکایت نا گفتنی به لب دار د        

سرشک روز و شبم بهترین نشان سکوت

فغان سوختگان گوش دیگری خواهد      

چه قصه گویمت ای دل از این جهان سکوت


[ ]
+
غم

دلم ز عزلت و حسرت کشی چه غم دارد

کبوتری  چو تو در خلوت حرم دارد    

حدیث حسن تو در شعر من چنان شوری

به پا کند که مناجات صبحدم دارد 

زماتم شب هجران چه گویمت ای دوست

ز گریه گونه من تا به حشر نم دارد

ز ترس آفت گلچین در این چمن چندیست

دلم چو غنچه نشکفته سر بهم دارد

هنر نتیجه ناکامی است و خواهد بود

به دست خویش قضا تا که این قلم دارد

فلک چو داد تواند کند بجای عناد

روا چرا بدل آزادگان ستم دارد

خمیده شاخه تاک است بر سر هر کوی

بجرم آنکه یکی دست با کرم دارد

خفته                              

ای نهان در پرده پندارها

کی شوی ظاهر به این گفتارها

روز و شب ورد زبان من توئی

بی حضور سبحه و زنارها

از تو دارم حال وصل و انقطاع

درپناه نعمت دیدارها

اینقدر پنهان مباش از چشم من

دیدمت با دیده دل بارها

با توام هر لحظه ودیوانه وار

جویمت در کوچه و بازارها

چون غریبی در میان شهر عشق

خفته ام در سایه دیوارها

تا توانی جان مشتاقان بسوز

عاشقان دردند این بیمارها


[ ]
+
نور حق

                

چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست

عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست

ما پرتو حقیم و نه اوئیم و هم اوئیم

چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست

هر جا نگری جلوه گه شاهد غیبی است

او را نتوان گفت کجا هست و کجا نیست

در آینه بیند اگر صورت خود را

آن صورت آئینه شما هست و شما نیست

این نیستی هست نما را بحقیقت

در دیده ما و تو بقا هست و بقا نیست

هر حکم که او خواست براند بسر ما

ما را گر از آن حکم رضا هست و رضا نیست

از جانب ما شکوه و جور از قبل دوست

گر نیک ببینیم خطا هست و خطا نیست

کو جرات گفتن که خطا و کرم او

بر دشمن و بر دوست چرا هست و چرا نیست؟

 

 

مردان خدا                     

مردان خدا پرده پنداردریدند

یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند

هرنکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند

یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی بدرییر خرابات خرابند

قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذرآدم خاکی

بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطنیران سحرخیز

زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست بدامان گروهی

کز حق ببریدند و بباطل گرویدند

چون خلق در آیند به بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی که خریدن

مـــــــــرغان نظر باز سبک سیر

از دامگه خاک بر افلاک پریدند


[ ]
+
آنجا که توئی

آنجا که توئی غم نبود رنج و بلا هم

مستی نبود دل نبود شور و نوا هم

اینجا که منم حسرت از اندازه فزونست

خود دانی و من دانم و این خلق خدا هم

آنجا که توئی یکدل دیوانه نبینی

تا گرید و گریاند از آن گریه ترا هم

اینجا که منم عشق بسر حد کمال است

صبر است و سلوکست و رضا هم

آنجا که توئی باغی ار هست ندارد

مرغی چو من آشفته و افسانه سرا هم

اینجا که منم جای تو خالیست بهر جمع

غم سوخت دل جمله یاران و مرا هم

آنجا که توئی جمله سر شور و نشاطند

شهزاده و شه باده بدستند و گدا هم

اینجا که منم بسکه دوروئی و دورنگیست

گریند به بدبختی خود اهل ریا هم

 

 

بیا                                    

 

ای سفر کرده دلم بی تو بفرسود بیا

غمت از خاک درت بیشترم سود بیا

سود من جمله ز هجر تو زیان خواهد شد

گر زیانست درین آمدن از سود بیا

مایه راحت و آسایش دل بودی تو

تا برفتی تو دلم هیچ نیاسود بیا

ز اشتیاق تو درافتاد بجانم آتش

وز فراق تو در آمد بسرم دود بیا

کم شود مهر ز دوری دگران را لیکن

کم نشد مهر من از دوری و افزود بیا

 


[ ]
+
عشق

عشق کو تا گم کنم در دامن مهتاب ها

این شبان تیره را با این پریشان خوابها؟

تادر امواج حوادث گوهری آرم بدست

غرق کردم زندگانی را در این گردابها

سردی گور است در آندل که نور عشق نیست

عاقلان گرمی نمی جویند از این سردابها

در هوای آنکه آرد تاب غمهای ترا

رشته جان را بدست عشق دادم تابها

عشق آمد تا بجوش آرد دل افسرده را

باد توفانها برانگیزاند از مردابها

با رفیقان ریائی زندگی کردن خطاست

شمع راه کس نمی گردند این شبتابها

کج دلان را بهره از هستی همان تاریکی است

در دل این تیره جانان گر دمد مهتابها

گریه ها کردم ولیکن سوز عشق از دل نرفت

هرگز این آتش نگردد سرد با این آبها

تا در این دریا نترسانند از توفان مرا

غوطه ور گشتم چو ماهی در دل غرقابها

نور حق را از درون روشن خود باز جو

تا به کی چون شمع خواهی سوخت در محرابها؟

 

 

خدا می داند

دل بسودای تو بستیم خدا میداند

وز مه و مهر گسستیم خدا میداند

ستم عشق تو هر چند کشیدیم بجان

ز آرزویت ننشستیم خدا میداند

با غم عشق تو عهدی که ببستیم نخست

بر همانیم که بستیم خدا میداند

خاستیم از سر شادی و غم هر دو جهان

با غمت خوش بنشستیم خدا میداند

بامیدی که گشاید ز وصال تو دری

در دل بر همه بستیم خدا میداند

دیده پر خون و دل آتشکده و جان بر کف

روز و شب جز تو نجستیم خدا میداند

آرزومند تو هستیم خدا میداند

 

اعیاد شعبانیه بر تمامی مسلمین جهان گرامی باد

 


[ ]
+
پیام آور نور

بسم الله الرحمن الرحیم

اقرا باسم ربک الذی خلق

.خلق الانسن من علق.اقرا و ربک الاکرم.

الذی علم بالقلم.علم الانسن مالم یعلم.

 

ای رسول گرامی:برخیزو قرآن رابنام پروردگارت که خدای آفریننده عالم است بر خلق قرائت کن.

آن خدایی که آدمی را از خون بسته بیافرید.

بخوان قرآن را و بدان که پروردگار تو کریمترین کریمان عالم است.

آن خدایی که بشر را علم نوشتن به قلم آموخت.

 

 

ای محمد حرف باقی تا قیامت جان محمد

راه تو روشن به نور

نور عشقی جان محمد

جان بنازوم دست مهرت بر سر آدم محمد

از ازل ضامن تو بودی تا قیامت جان محمد

محمد جان

 

مبعث رسول مهر پیام آور عشق و مودت

محمد مصطفی(ص)بر عموم شیعیان جهان مبارک باد

 

ادامه مطلب

 


[ ]
+

/A>