چه درد آور سفر کردی
چنان در خود فرو مردی
که من دیدم خود دردی
چه آسان گم شدی در خود
چه درد آور سفر کردی
*****
زخم دل سر باز کرده بی مداوا می روی
ای دل تنها دل بریده از چه تنها می روی
چشم تن را بستم و با چشم دل دیدم تو را
تا به خود آمد دلم دیدم که بی ما می روی
*****
دلیل
هجوم آورده بر قلبم سکوت آسمان غم
درون سینه تنگم پر از نقش و نشان غم
سکوت ساده ای بودی نشستی در نگاه من
شدی گم در دل پائیز و من گم در میان غم
تمام آسمانها را برای دیدنت گشتم
نشد سهمم به جز رنج و هزاران کهکشان غم
نمی دانم چرا امشب دلم تنهای تنها شد
پر از تردید مردن با حضور بی امان غم
درون دفتر شعرم هزاران حرف بی معناست
تویی تنها دلیل من برای ترجمان غم
از آن لحظه که تو رفتی دلم در حسرتت پوسید
هجوم آورده بر قلبم سکوت آسمان غم
بوی دریا
روحم پر از شور شعر است چشمم پر از بوی دریا
من صخره سار ستیزم پهلو به پهلوی دریا
همواره نبض جنوبم بازو به بازوی دریا
خورشید خط افق را در خود به آتش کشیده است
یا اینکه خون گریه کرده است چشمی در آن سوی دریا
من بغض آواره ای را عمری است بر دوش دارم
امشب ولی می گذارم سر را به زانوی دریا
*****
چشمان عاشقت از دریای زیبا
دستهای گرمت از حرارت خورشید
روح لطیفت
از گلبرگهای گل
بی نیازم کرد
با من بگو
این همه خوبی را
چگونه در جسم زمینی ات جا داده ای
"مهربان آسمانیم"
*****
از لبم نام تو می تراود
و در رگهایم
روح تو جاریست
به تو تکیه می کنم
و کلماتم
با نام تو جان می گیرد
"تو"
که پنهانی
در سطر سطر شعر من
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:43 توسط معصومه احمدی
داد از این تیر که در چنگ کمان من و توست
این بد آهنگ کلاغان که چو سوهان دل است
از ستار غم و غمناله جان من و توست
"فصل پائیز نماد دل غمدیده ماست"
داغ لاله ز غم روح و روان من و توست
لحظه ها می رود و هر نفسی داد زند
قامت عمر خم از درد نهان من و توست
در جهانی که فغان دل ما بی اثر است
چشم جادوی فلک کی نگران من و توست
معنای خوبی
این روزها خستگی را
از من نمی گیرد نگاهی
انگار خورشید دلم را
پوشانده دستی با سیاهی
با لحظه ها اینجا غریبم
با لحظه های بی تو بودن
باران نمی بارد پس از تو
خشکیده حس سرودن
وقتی که با لبخند گرمت
سرمای قلبم را شکستی
از رفتنت چیزی نگفتی
بار سفر را زود بستی
با رد پایت آشنا بود
این کوچه غمگین و خالی
بی تو کبوترها غریبند
با آسمان این حوالی
خندان نشسته روبرویم
عکست میان قاب چوبی
امشب برای من دعا کن
ای بهترین معنای خوبی
ای دوست
تو چه دانی بمن چه می گذرد
که چنین روز و شب ز من دوری
تو چه دانی که آه حسرت من
چه روانسوز آتشی شده است؟
تو چه دانی که شعله این آه
چه شررهای سرکشی شده است؟
تو چه دانی چو گریم از غم تو
بند بند تنم چنان لرزد؟
تو چه دانی چو می برم نامت
پیش چشم من این جهان لرزد
تو چه دانی چگونه نالم؟
ناله این نیست شیون است ای دوست
شیون روح داغدیده من است
بر مزار دل من ای دوست
تو چه دانی که بی خبر ماندن
ز عزیزان چه عاقبت سوز است؟
تو چه دانی به چشم مهجوران
سالها کمتر از شب و روز است
تو چه دانی که عمر بی فرجام
این نفس چو گذشت با ما نیست
گر شدی مهربان همین دم شو
کانچه امروز هست فردا نیست
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:45 توسط معصومه احمدی
طنین صدایت چنین آشناست
ز من جان بگیر و عیان چهره کن
روا گر مرادت به این رونماست
بنامم بخوانی ولی نام خویش
نهان می کنی تا ندانم که ای
نشانم بدانی ولی همچنان
شوی بی نشان تا ندانم چه ای
تو ای ناشناس بر آشفته مو
که چون سرو نازی در این بوستان
بخوان جان من درس مهر و وفا
تو در گوش سنگین نا دوستان
تو ای ناشناس سیه چشم من
به افتادگان هم نگاهی رواست
گنه نیست از پرده بیرون شدن
وگر هست گاهی گناهی رواست
زمن گرچه رسوای شهر توام
برای خدا این چنین رو مپوش
بپوشان صدفگون برو دوش را
ولی موج لرزان گیسو مپوش
چرا می گریزی ز دیوانه ای؟
که از دست او یکدل آزرده نیست
چرا رو بپوشی ز بی دلبری؟
که چون او کسی آرزو مرده نیست
صفایی کن ای ناشناسی که من
ترا برگزیدم به غمخوارگی
رهایم کن از رنج بی همدمی
خلاصم کن از دست آوارگی
نشان تو دردل نهان می کنم
اگر جای خود را نشانم دهی
بگویم ترا آنچه دارم به دل
بشرطی که یکدم امانم دهی
تو نام مرا نیز با کس مگو
که با من حسد بیش از این نارواست
اگر از تو بسیار جویا شدند
بگو شاعر شهر دیوانه هاست
بی تو
بی تو شوریدگی چنان سرد است
که به بیزاریش نمی ارزد
بی تو عمر آنچنان پر از درد است
که به بیماریش نمی ارزد
بی تو ساغر به گردش آوردن
نه سروری نه حال می بخشد
بی تو سیر و سفر به باغ بهشت
خیمه بردن بشوره زاران است
بی تو در بین جمع بنشین
سر نهادن به کوهساران است
بی تو خواب نشاط آور صبح
همچو سنگی بسینه سنگین است
بی تو هر گونه لذت وعیشی
چون اجل در کنار بالین است
بی تو باد حیات بخش بهار
روح کش تر زابر پائیز است
بی تو لبخند هر شکوفه به باغ
چون سکوت خزان غم انگیز است
بی تو هر گونه شعری و سازی
داستانگوی نا مرادیهاست
بی تو هر بانگ مرغ خوش خوانی
خبر شوم مرگ شادیهاست
بی تو هر خنده جنون آمیز
گریه بر گور آرزومندیست
بی تو این خنده های محنت بار
گل بی بوی یاس پیوندیست
بی تو در بزم اهل دل رفتن
خود فریبی بشوق بی خبریت
بی توهر شعر بر زبان آید
سر گذشتی ز درد در بدریست
تا به چشمت کسی نظر نکند
خبر از حال من کجا دارد
عاشقم من
عاشقم ای ساقی میخانه ها راهی ده مرا
سایه همت اگر داری پناهی ده مرا
کاسه صبرم شکست ای دستگیر بی دلان
بهر تسکین غمم جانسوز آهی ده مرا
حال کز دستم نیاید کار خیری بهر خلق
در خور بخشایش گناهی ده مرا
تا در این ظلمت مرا از گمراهی آیم برون
جلوه گر در آسمان بخت ماهی ده مرا
خار غم در این چمن بشکسته صدها بر دلم
باغبانا گل نمی خواهم گیاهی ده مرا
تا رهم از دست افسونکار یاران حسود
خوابگه چندی به عزلتگاه چاهی ده مرا
محفل نخوت فروشان را بخود خواهان ببخش
در کنار باده نوشان جایگاهی ده مرا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:55 توسط معصومه احمدی



