و قلبم را از نام تو پر می کنم
نام تو بر لبها زیباترین آغاز
سو گند به چشمانت که به نامت می نازم
آن لحظات گنگی را که در کوچه های خاطرات
به دنبال خودم می گردم
از پس کوچه های انتظار
نیاز ماندنت را فریاد می زنم
بی تو شادی ندارم و غم پرورده هستم
تاریک است
رد پایم در جاده و سایه ای خسته
پابه پای من می آید
برای هم غزل شدن
و تاریکی
غمی افزود بر غمهایم
امشب
تنها شبی است که سحر ندارد
و شبی غمناک است
خموش و مبهوت بر جای می ماند
و کو قطره های اشک که با آن آتش دل
این شب تاریک را خاموش کنم؟
او...............
از دور دستها آمده بود چون مسافر ناشناسی
که بیاید چند روزی بماند و بعد.....برود.
کسی چه می داند شاید در ازل زاده شده بود
با همه بنده های خوب خدا
که در یک گذشته بی آغاز به دنیا می آیند
و هر کجا که باشند
در یک نقطه ابدی به هم پیوند می خورند
آمدنش
معجزه ای بود بیش از
تحمل یک قبیله ماندنش
خاطره ای که هیچ کس دیگر
نمی تواند تکرارش کند
و رفتنش داستان ناتمامی که
به اشک های من جرات
سرازیرشدن می دهد و به
دستهایم جسارت نوشتن
اما نه اعتراف می کنم که کم
آورده ام نمی دانم از کجا بنویسم؟
از دنیایی که حالا بی حضور او
هیچ اشتیاقی به دیدنش ندارم
از پائیزی که ماه نا مهربانش
او را ناگهان آسمانی می کند
و ما را زمینگیر از سماجت چشمهایی
که بی اجازه می خواهند ببارند
یا از سخاوت دستهایی که یک عالم
مفهوم نا گفتنی را یادمان دادند
و بی آنکه بگوئیم با این جای خالی
بزرگ در زندگی مان چه کنیم
رفت...................................
اورفت....... آرام و بی صدا.......
.رفتنی در عین ناباوری..............
حیف شد آیینه بشکست
در شب هجر تو ای دوست ندانی چه کشیدم
دل دیوانه چو گلزار خزان دیده دریدم
من که سرمست از آن ساغر چشمان تو بودم
تشنه ماندم به آن چشمه نوشین نرسیدم
بلبل طبع من از رفتنت آواز نخوانده است
با پر خسته از این شاخه به آن شاخه پریدم
شدم انگشت نما در همه شهر چو لیلی
پیر گم کرده رهت هستم و مقصد نرسیدم
قد سروم ز جوانی به مثل می گفتند
در غم عشق تو افتادم و چون تاک خمیدم
آخرین خنده و تصویر تو در جام دلم بود
حیف شد آیینه بشکست و من آن را نکشیدم
مرا دیدار خوبت آرزو بود
دلم با یاد تو در گفتگو بود
نه پنهانی ز من هر جا که بودی
نگاه مهربانت روبرو بود
نتوان گفت که این قافله وا می ماند
خسته و خفته از این خیل جدا می ماند
این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنید
این سفر همره تاریخ بجا می ماند
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:1 توسط معصومه احمدی
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشنائیها می خواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری
دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش
شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما
جذبه ای دارم که دنیا را اینجا می کشانم
نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی
ورنه بیهوده نمی خواندی بسوی عاقلانم
عشق یا احساس حق با چیست؟
پیش از رفتن ای خوب
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم
فرارسیدن عید بزرگ غدیر خم بر تمامی عاشقان
امامت و ولایت مبارک باد
یا علی (ناصریای)ما را شفاعت کن
مسافر
تو کی بودی ای مسافر که منو در من شکستی
رفتی اما در دل من تو همیشه زنده هستی
تو کی بودی که به یادت باید آواره بمونم
پا به پای باد شبگرد برمو از تو بخونم
انتظار دیدن تو منو آروم نمی زاره
مثل بغضی که گلومو بسته اما نمی باره
بسته اما نمی باره ......
چه نشستی که چشامو برق تنهایی ربوده
چشمی از سحر نداشتم اگه داشتم از تو بوده
چه نشستی که شکستم زیر بار غم غربت
خالی از نغمه شوقم پرم از قصه محنت
گم شدم تو شهر ظلمت رد پایی تو شبام نیست
با صدای هق هق من کسی اینجا آشنا نیست
ای صدای آسمونی پرم از هر چه شنیدن
کاشکی می شد پر کشیدن به هوای با تو بودن...
کاشکی می شد پر کشیدن به هوای با تو بودن.....
سایه
در این زندان بی روزن
ندارم ترس تنهایی
همیشه در دلم هستی تو ای نور تماشایی
در این سینه تو را دارم تمام خاک و دریا را
تو در من چشمه ای هستی که می جوشی تماشا را
منم در سایه ات گم شد تو را در نور تو جستم
دوباره پر شدم از گل دوباره از زمین رستم
مرا گفتی که بیداری بکن اندیشه و کاری
میاور غم به چشمانت بخند از جان و دل آری
تو ای هر صبح و هر شامم
تو ای جاری تر از پندار
تو ای پیدا تر از خورشید
نکردم هرگزت انکار
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:27 توسط معصومه احمدی
زنده شوق پر فشاندن را در این پروانه کن
بازگرد ای ساقی پر شور بزم عاشقی
از می عشق و محبت لب به لب پیمانه کن
بازگرد و این دل در سینه سرد افتاده را
گرم کن آتش بزن دیوانه کن دیوانه کن
بازگرد و بار دیگر آن هیاهوی مرا
آتشین تر دلنشین تر بر در میخانه کن
باز گرد و خلوت سر مرا با یک نظر
رونقی شاهانه بخش و محفلی شاهانه کن
بازگرد ای برق رحمت اشک جانسوز مرا
در دل دریای هستی گوهری یک دانه کن
بازگرد و این من در عاشقی افسانه را
با یک نگاه گرم دیگر در جنون افسانه کن
مهر و وفا
ما زرد رخان آینه مهر و صفائیم
سرگشته از آنیم که پابند وفائیم
از عشق مگوئید به این درد دچاریم
از یار مپرسید جدائیم جدائیم
ای ماه رخان شمع شب تار شمائید
پروانه آشفته پر سوخته مائیم
در کوی شما گرچه خبرنیست شما را
مائیم که دیوانه انگشت نمائیم
هستیم بدانسان که ندانیم که هستیم
خوابیم بدان سر که ندانیم کجائیم
در بزم جنون سر به گریبان و خموشیم
در خلوت دل طوطی افسانه سرائیم
در کار سخنگوئی اگر زنده چنینیم
مانند نی از سوز دل خود بنوائیم
دل کنده ز هر دانه و دامی نشناسیم
بر بام فلک جسته و آزاده همائیم
رفتی و همچنان به خیال من اندری
گوئی که در مقابل چشمم مصوری
فکرم به منتهای جمالت نمی رسد
که از هر چه در خیال من آید نکوتری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:56 توسط معصومه احمدی
پرورده پروردگار
عزیز و با محبتی
تو آخرصداقتی
نگاه عاشقت صفا
روح بلند تو وفا
صدای گرم تو خدارو یادم میاره
ای که بدون تو دیگه
زندگی معنا نداره
عشق و محبت دیگه نیست
رنگی برا ما نداره
قربون اون خاکی برم
که مثل تو گل میاره
گل مثل تو کی دیگه پا
تو قلبای ما می ذاره
کی مثل توپیدا می شه
عشقو بیادم بیاره
تیرگی ها رو پاک کنه
روشنی رو جاش بذاره
کاشکی می شد برگردی
و نگاه به جمع ما کنی
عشقو تو قلبو و چشم ما
ببینی و صفا کنی
رفتن تو مرگ تمومه خوبیهاست
عشق تو مثل خون
جاری توی رگهای ماست
بعد از*علی* تو آیتی
تو مظهر صداقتی
ای به فدای اسم *تو*
تو شاهکار خلقتی
قطعه فوق تقدیمی است به روح پاک ناصریا
دلم گرفت
در یک غروب تلخ خدایا دلم گرفت
در شوره زار غربت و غمها دلم گرفت
من در تمام آینه ها جار می زنم
اینجا میان غربت دنیا دلم گرفت
آینه ها گواه دل خسته منند
ای رهگذر ببین که چه تنها دلم گرفت
وقتی نگاه سرد تو در باورم نشست
غمگین گشت خاطرم اما دلم گرفت
دیگر کنار محبت من گل نمی کنی
می خوانم از نگاه تو این را دلم گرفت
بی پرده بگویمت ای یادگار من
کی می رسی به داد من اینجا دلم گرفت
تو رفتی
هیچ می دانی که رفتی من چه حالی داشتم
دور خود می گشتم و با خودجدالی داشتم
تحظه ها زل می زدم بر قاب عکس خاطرات
لحظه ها می رفت و من عشق خیالی داشتم
پیش چشمم چشمه آب زلالی داشتم
پیش خود در خلوتم می سوختم اما چقدر
روی شادی پیش چشم این اهالی داشتم
روی دوش عشق وقتی آمدی ای نازنین
کاش من هم مثل تو آن لحظه بالی داشتم
بعد از آن تشیع سرخت سبز ماندی من ولی
هیچ می دانی که بعد ازتو چه حالی داشتم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:49 توسط معصومه احمدی
ای همیشه از تو زنده رفته های رفته بر باد
وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پائیز برگ وباغم گریه می کرد
حاصل چشم تو آورد مژده روئیدن آورد
به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
ای همیشگی ترین عشق در حضور حسرت تو
ای که می سوزد سراپا تا ابد در حسرت تو
به تو نامه می نویسم
نامه ای نوشته بر باد
تا به اسم "تو"رسیدم
قلمم به گریه افتاد
به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شدو
به قصه پیوست...............
غم
نشسته بر نفسهایم غبار آفت تردید
دلم شد همنشین غم به شهر سایه ها تبعید
نمی دانم چه بیدادی به آغوش کویرم خواند
که این گونه سپیده دم به تاریکی فرو لغزید
به متن دلخوشیهایم نشسته عنکبوت شب
شکسته در گلو فریادم از ناسازگاریها
به اعماق نگاهم سایه اندوه و غم روئید
تهی شد سینه هامان از حقیقت آینه از نور
و پلک شب به فانوس صداقت خیمه زد خوابید
بیا
دلم همیشه به شوق تو حال دریا داشت
گهی سکوت و گهی اضطراب و غوغا داشت
نگاه گرم من از اتش تمنایت
زبان خشک جگر تشنگان صحرا داشت
چه جذبه ای بود در آن چشمان سحر انگیز؟
که از جهان و جهان دوستان مرا واداشت
در آن زمان که ستودم تو را به زیبایی
دو چشم شوخ تو کی عاشقان رسوا داشت
بیا که شاخه وفا قفس گردید
در این چمن که چو من بلبلان شیدا داشت
خوش آن که در دل هستی چو مرغ طوفان بود
که در تلاطم دریا دلی شکیبا داشت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:46 توسط معصومه احمدی




