آسمان در شب من آینه ی ماه به دست
جلو ه ای کرد که ابریشم خوابم بگسست
گفت:برخیز و به دریاچه ی مهتاب نگر
هیچ عاشق در دل را به رخ ماه نبست
دیده بر قصر فلک دوخته بودم به سکوت
ناگه از مشرق جان برق امیدی بر جست
تور اندیشه رها کردم و رفتم تا دور
عا قبت ماهی زرین من افتاد به شست
همه تن شوق وشعف بودم و هم راز نیاز
که دلارام من از پنجره آمد سر مست
آ ن که عمری دل من بهر وی آرام نداشت
لحظه ای جلوه گری کرد وبه جانم پیوست
*****
همه شب من و تن خسته یی به غم زمانه نشسته ای
من و دلی که شکسته ای نشود دل از تو جدا کنم
تو اگر به من نظری کنی به سرای من گذری کنی
نظری به چشم تری کنی به تو لحظه لحظه دعا کنم
به کمال تو به جلال تو به خرام همچو غزال تو
همه شب منم به خیال تو دل خسته ناله سرا کنم
تو زهر ستاره نشانه ای تو چراغ جمع شبانه ای
تو نکوترین زمانه ای به بر تو کی من و ما کنم؟
تو فرشته روح مصوری چو گل بنفشه معطری
دل من گرفته از این سفر نگهم به در که رسد خبر
فکنم به هر طرفی نظر که تو را به گریه صدا کنم
تو بهار من تو صفای من تو نشان لطف خدای من
که تو را رسانده برای من به چه واژه شکر خدا کنم
