بیا مرا برسان تا زلال بارانها
ز ابرهای سترون چه گویمت هیهات!
ببار آری بر اندوه این بیابانها
هراس می کشدم بی حضور چشمانت
هراس میکشدم از هجوم پایانها
چقدر حوصله خورشید من ببین گاهی
به سر بزیری این آفتابگردانها
بهار خرم من کی شکوفه خواهی داد؟
چقدر حسرت باران اسیر گلدانها
بیا مرا برسان تا زلال آبی عشق
بیا مرا برهان از نگاه انسانها
*****
من به چشمان تو دخیل می بندم
وهرچه پاکیست را
به روشنی چشمانت تقدیم می کنم
من عشق را با نگاه معصوم تو
پیوند می زنم
من در تو گم می شوم
شاید خود را بیابم
*****
در قاموس عشق نوشته شد
آنگاه که....
ققنوس وار سر از خاکستر بر آوردی
ومن که کار آموز مکتب عشق بودم
آموختم
که از خاکستر هم می توان شعله کشید
