به جشن پر شکوه خود مرا خبر نمی کنی
به گوشه گوشه دلم هزار چشم بسته ام
زکوی انتظار من چرا گذر نمی کنی
امید من فقط تویی از این شب سیه برا
بگو چرا شب مرا چنان سحر نمی کنی
به جز تو نیست در دلم ستاره سحر گهی
دلا به شهر ساده ام چرا سفر نمی کنی
زخاکم و کسی مرا به سیم و زر نمی خرد
چرا به چشم پاک خود مرا گهر نمی کنی
چنان کویرم و تو را به انتظار مانده ام
چرا چو ابر سوی من دمی گذر نمی کنی
*****
با من سخن بگو
با من سخن بگو
با من که عاشقانه ترین عشق واره ام
با من سخن بگو
با من که بی ستاره ترین ستاره ام
با من سخن بگو
با من گه دوست دارمت ای آبی قشنگ
بامن که زار می زنمت با دلی تنگ
مانده است و چشمهای تو را دارد آرزو
با من سخن بگو
با من سخن بگو
*****
تو رابر بال رویا می نشانم
و با خود می برم تا دوردستها
تا شهر آبی عشق
آن سوی در یاهای نیلگون
کنار نبض خیس رشته کوههای خا کستری
جایی که تمام شاپرکها روی بال خود نشان از نام تو دارند
همان جایی که تمام قاصدکها از خدا پیغام دارند
و مردم با چنین اندیشه ای در دشت دلها شان بذر عشق می کارند
