در سجود عشق جرعه ای نور به یاد نگاه
روشنت مینوشم و نسیم احساس ام
را روی شکوفایی صحرا می ریزم و
عطر بهار را می بویم و
امیدوارانه به تو می اندیشم.
*****
احساس زخم خورده ام را با خاکستر آرزوهای
سوخته ام مرهم می گذارم و از گرمای عشق
به بلاغت فریاد می رسم و در هوای پرواز پیله
تنهایی ام را می شکافم تا رسیدن به لحظه
پروانه شدن.
*****
روح خورشید وصفای سحر و خنده صبح
در نهانخانه رخسار و لبش پنهان بود
دست کوتاه نسیم سحر از شدت شوق
تا به گیسوی بلندش برسد لرزان بود
چشم او پنجره نور به شبهای بهار
دست او بر سرهرباغ گلاب افشان بود
نگهی کرد در آیینه و افتاد به راه
آن چنان مست شد آیینه که سرگردان بود
به شفا خانه دل کار مسیحا می کرد
نسخه ناز نگاهش همه را درمان بود
دست خورشید فریبش ید بیضا می کرد
نگه پر سخنش آیه (ده فرمان ) بود
این ندانم که چه بود آن همه زیبایی وناز
لیک جان دادن پیش نگهش آسان بود
روح من گفت :ملک بود که گامی زد و رفت
عقل حیرت زده ام گفت که :شاید جان بود
ظن من با دودلی گفت: ندانستم کیست
شاید از عالم بالا به زمین مهمان بود
