و ز جلوه سپیده صفا را شناختم
یک تن درون سینه ام آواز عشق داد
گلبانگ دوست بود و خدا را شناختم
شد سالها که شور دعا در دلم نبود
اشکم چکید و حال دعا را شناختم
نیک و بدم ز دیده مردم نهان نماند
با یک نگاه آینه ها را شناختم
چون آشنای من ره بیگانگی گرفت
دشمن نهاد دوست نما را شناختم
چون ماه روی خویش نهان کرد پشت ابر
لطف و صفای شرم و حیا را شناختم
ای دشمنان تبسمتان رنگ کینه داشت
و ز این نشانه نقش شما را شناختم
******
ای کاش وقت رحلت از ما اثر بماند
سرسبز آن درختی کز وی ثمر بماند
ای بی خبر دیده واکن دریای خشم فرداست
امروز اگر یتیمی با چشم تر بماند
از صنع حق خبرهاست ملحد به کار خویش است
بگذار تا ز مستی خود بی خبر بماند
ای رفته از کنارم روزی به خانه برگرد
مگذار روزگاری چشمم به در بماند
ما با تو یار بودیم در دشت آرزو ها
حیف است یار دیرین بی همسفر بماند
بد سیرتان گیتی ما را به خون کشیدند
با گرگها محالست نام از بشر بماند
از کوردل ندارم چشم گهرشناسی
باید هنر به جمع اهل هنر بماند
دشمن ز ناله افتاد ماییم و نغمه خوانی
بعد از زغن الهی مرغ سحر بماند
با مدعی بگویید این نظم روزگار است
هر بی هنر بمیرد صاحب هنر بماند
