وی زهره شبهای من گر ماه تابانی بگو
ما را به عشق انگیختی با جان ما آمیختی
اکنون چرا از چشم ما هر لحظه پنهانی بگو
اول به ما پرداختی کار دلم را ساختی
اما در آخر باختی با هر که میدانی بگو
ما را از اول خواستی خود را چو گل آراستی
پس از دلم برخاستی گر مهر نتوانی بگو
ما را تو عشق آموختی در من چراغ افروختی
اینک اگر از کوی من برکنده سامانی بگو
پروا ندارم از کسی تو هر چه میدانی بگو
*****
نغمه پرداز سخن زمزمه چنگ من است
رقص هر واژه رقصنده به آهنگ من است
ای بد اندیش مرا طعنه مزن در ره دوست
سخن از عشق خدا زاده فرهنگ من است
زنده آن مرد سیه پوست که با رنگ خداست
مرگ بر کافر دلمرده که همرنگ من است
عاشق مردم غمگینم و دیوانه عشق
ناله فرسوده شب مرغ شباهنگ من است
