اشک خود را نتواند ز تو پنهان دارد
سرزند هر شبه از دیده من گوهر اشک
این سراییست که با یاد تو مهمان دارد
غمم این است که شبهای جدایی بی تو
خانه خاموش من چهره زندان دارد
چشم من روشنی آموز شب تار من است
چون چراغی همه دم بر سر مژگان من است
زندگی خانه غمهاست برای همه کس
شاخه عمر از این میوه فراوان دارد
مرد باید بزند بر صف ایمان و امید
نگریزذ ز دل معرکه تا جان دارد
کار دنیا همه پستی است ز نامش پیداست
هرکه آید به جهان دیده گر یان دارد
زین کویری که در آنیم بجز خار مجوی
آن بهشت است که سرو و گل و ریحان دارد
